تبليغاتX
وروجک

worujak

وروجک

worujak

http://worujak.blogfa.com

وروجک

وروجک

وروجک

به کودکي گفتند :
عشق چيست؟ گفت : بازي.

به نوجواني گفتند :
عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.

به جواني گفتند :
عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.

به پيرمردي گفتند :
عشق چيست؟ گفت :عمر.

به عاشقي گفتند :
عشق چيست؟ چيزي نگفت.
آهي کشيد و سخت گريست .

ایمیل من :khalooizahra@yahoo.com تو همان عابری هستی که خزان دلم را با گام هایت بهار عشق کردی.

وروجک

وروجک
تو همان عابری هستی که خزان دلم را با گام هایت بهار عشق کردی.
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد....

تورا گم کرده ام امروز ....

وحالا لحظه هاي من ....

گرفتار سکوتي سرد وسنگينند....

وچشمانم....

که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ....

نمي داني چه غمگينند ....

چراغ روشن شب بود ....

برايم چشم هاي تو....

 نمي دانم چه خواهد شد....

پر از دلشوره ام....

بي تاب ودلگيرم....

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،

در هر لحظه مي ميرم....


 

 

 

سخت ترين ديدار....

 ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو

نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......

بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........

 به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري

 اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس

 

 

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،

بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،

نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،

اگه يه روزي چشمات پر از اشك شد صدام كن ،

بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،

اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ،

صدام كن قول ميدم ساكت بمونم

اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم تنها

خرابه ي وجود توست........

 

|+| نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 6:8 |
با من بمان

 

طاقت جدایی ندارم ، اما سر نوشت ما یکی نیست ، با هم بودن همیشگی نیست!

طاقت یک لحظه بی تو بودن مرا می آزارد ، به خدا نمی توانم بی تو زندگی کنم ،

عاشقت هستم ، نمی توانم بی تو نفس بکشم!

آخر قصه ی ما تلخ است ، کلام آخر ما خداحافظیست!

هر دوی ما با کوله باری از خاطره می رویم ، تا اینجا با هم آمدیم ،

اما از این به بعد تنها می رویم!

راه من و تو دیگر جداست از هم ، دستهای من و تو دیگر برای هم نیست!

اما قلب هایمان همیشه یکیست ، عشقمان همیشه جاودانه خواهد ماند!

طاقت جدایی را ندارم ، شعر تلخ جدایی را نخوان

که طاقت اشک ریختن را ندارم ،

برایم نامه ننویس که طاقت خواندنش را ندارم ، خداحافظی نکن ،

که طاقت رفتنت را ندارم!

برو ، بی آنکه به من بگویی می خواهم بروم فقط برو ، از من دور شو ،

نگذار صحنه تلخ رفتنت را ببینم ،

نگذار هنگام رفتنت اشک بریزم ، زانو به بغل بگیرم و التماس کنم که نرو!

تمام شد ، همه چیز تمام شد ، دیگر من و تو با هم نخواهیم بود ،

عاشق همیم اما سرنوشت با ما یار نیست ، این زندگی به ما وفادار نیست!

طاقت رفتنت را ندارم ، اما راهی جز جدایی نیست ،

همه می خواهند ما با هم نباشیم در کنار هم نباشیم ،

می خواهند تنها باشیم ، یا نه ، سهم کسی دیگر باشیم!

طاقت جدایی را ندارم ، تحمل بی تو بودن سخت است ،

شاید از غصه ی نبودنت بمیرم!

 

مدت ها بود که در پی تو بودم ،

لحظه ها را می شمردم ، منتظر آمدنت بودم!

مدت ها بود قلبم رنگ محبت و عشق را ندیده بود ،

تنها بود اما از تنهایی لحظه های خوشی ندیده بود!

روزها بود که چشم انتظار می نشستم ،

غروب می آمد و به انتظار طلوع می نشستم!

تو همان طلوع دوباره در آسمان تیره و تار قلبم هستی ،

یک طلوع همیشگی ، بی آنکه غروبی داشته باشد!

بتاب ای خورشید همیشه تابانم ،

بتاب و سردی لحظه های بی کسی در قلبم را گرم گرم کن!

حضور تو در قلبم آغاز راه خوشبختی بود ،

و اینک نیز خوشبختم از اینکه تو را دارم!

تو را دارم و هیچ گاه نمی خواهم بی تو باشم ،

نمی خواهم دیگر رنگ غروب را ببینم و گریان باشم!

می ترسم دوباره رفیق تنهایی شوم ،

شب بیاید و دوباره همان ستاره ی خاموش شوم!

ای تو که در دلم سرچشمه ی نور هستی نگذار قلبم تاریک شود ،

نگذار لحظه های زیبای در کنار تو بودن قصه ی فراموشی شود!

مدت ها نشستم تا تو بیایی ، حالا که آمدی ، همیشگی باش ،

جاودانه بمان و خستگی ناپذیر باش!

مثل آن طلوع دوباره ات در قلبم یک رنگ باش ،

گذشته ها را به فراوشی بسپار و با ما وفادار باش!

بگذار تا این بار عشق را با افتخار در آغوش بفشارم و به استقبال لحظه ی به تو رسیدن بروم!

 

|+| نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 12:14 |
تقدیم به تو

 منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم،

 من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم،

 بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم.

 

 

دلتنگي هايم همچون شبي بي پايان است ... 

چه بگويم ... ؟ خواستم باشم و درهوايت نفسي تازه كنم ، اما گويي تو را هم

 هوايي نبود ...

 خواستم بودن را در تو حس كنم ، اما گويي تو خود هم نبودي ...

 خواستم در تو بزرگ بودن را تجربه كنم ، اما گويي خودت كودكي بيش نبودي ...

 خواستم .....

 

 مهم نيست چه خواستم و تو چه كردي ... مهم اين است كه تو نيستي ...

 و اين چيزي بود كه هرگز نخواستم ؛ اما تو برايم آفريدي ...

 من « او »  ندارم . نمي دانم بغض چند ساله ي تنهايي ام ، كِي مي شكند ؟

 

 يعني كسي همدم لحظه هاي خزان زده ام مي شود ؟؟

 در اين روزگار پر از فريب ،

 يعني مي شود دستهاي بي رياي كسي را باور كرد ؟

 

 

اگر ابر بودم می باریدم.. اگر خورشید بودم می تابیدم... اگر خدا بودم می آفریدم...

اگر ابر بودی  در انتظار اشکت می نشستم ... اگر خورشید بودی خود را در پرتوت گرم میکردم.

اگر خدا بودی خود را در  بنده تو می ساختم  تا بدانی که دو ستت دارم

ودوستیت را به پای هیچ گوهری نخواهم فروخت ویادت را از خاطره محو نخواهم ساخت

وهمیشه در قلب من جایی داری چون دوستت دارم.

 

 

اگه گریه بذاره مینویسم کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد

نگو اصلا نفهمیدی نگو نـــه...تـو بودی اون که دستامو رها کرد

خودت گفتی خـداحـافظ تموم شد...من و تو سهم مون از عشق این بود

خــود تــــو حرمـــت عشق و شکستی...بریدی...آخــــــر قصـه همیـــــن بود

اگـــــه مهلـت بـدی یــــادت میــــارم...روزایی رو که بــــی تــــو عین شــــــب بود

تـــــــــمـوم سـهمـت از دنـــیـــــا عـــــــزیــــــزم...بـذار یــــادت بـیــــارم یــک وجــب بود

بـــــــهــت دادم تــــــــمــوم آســـــــمونـــــو...خـــــــودم مــــاهــــت شــــــدم آروم بـگیـــــری

حــــالا ستـــــــاره ها دورت نشستـــــــــن...منــــــــو ابـــــــری گــــــذاشـــتـی داری مــیـــــری

بــــــیــــــا...بـــــــرگـــــــــــــرد از این بـن بــست بی عشـــق...بـذار این قصـه این جــــــــوری نـبـــــاشه

آخـــــــه بـــــذر جــــــــدایــــــــی رو چـــــــــرا تــــو ...چــــــرا دســتـــــای تــــــــــو بــایــد بـپــاشه

خـــــــداحــافــــظ نـوشـــتــن کار من نـیـــست...آخــــــه خـــیـلی بــــــاهــــات نــــاگفتـــــــه دارم

...اگـــــــــــــــــه گـــــــــــریـــــــه بــــــــــذاره مـــــی نــــــــویـــســـــم

|+| نوشته شده توسط وروجک در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 14:22 |
تقدیم به شماها

 

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو

و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود

تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم

سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

که از درد من و راز درون من خبر گردی

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی

وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن

چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد

و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا

تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا

خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی

که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم

ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست

بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم

و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک

و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک

خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار

و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را

و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را

وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد

به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

 

 

ای رهگذر ای آشنای ناشناسم...

من پاره ای از یک دل صد پاره هستم...

در جست و جوی کاروان زندگیها...

تک ساربانی بیکس و آواره هستم...


در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد



عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

وفقط خاطره ها است که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده بجا می ماند

و فقط خاطره ها...

|+| نوشته شده توسط وروجک در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 22:48 |
تنها
تنهایی ام را با کی قسمت کنم؟

تنهایی ام را با کی قسمت کنم؟

تنهایی ام را با کی قسمت کنم؟

 

 

خواستم تنهایی رو معنی کنم



اولین کاری که کردم به خودم نگاه کردم



و به دور و برم



خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دریا دیدم



فهمیدم تنهایی یعنی



خودت باشی و خدایت



خودت باشی و دل شکسته ات



خوت باشی و یک دنیا حسرت



خودت باشی و اشکهای پشیمانی ات

|+| نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 20:9 |
اعتراف
این روزها، بدجوری روزهای نوشتن هستند. بیشتر از آنی که فکرش را بکنی. بیشتر از آنکه روزهای

خواندن باشند انگار. دلت می خواهد خطاب به یکی بنویسی و تمام آنچه که حالا قلبت را دچار این ارتعاش

سنگین می کند توی کاغذی که می رود زیر چشم هایش خالی کنی. برای یکی که واقعاً نیست. آری. شاید من

یک خیالباف همیشه باشم، یا یک جور بیماری روانی دارم که در ظاهر خیلی خوب هم به نظر می رسد. اما

نمی دانی چقدر سخت است قضاوت بیاید میان نوشته هایت سرک بکشد. خیلی سخت است این همه احساست را

خالی کنی آن وقت یکی بیاید سوالی بکند یا چیزی بگوید که خودت از موجودیت خویش بیزار شوی و پشیمان

شوی که اصلاً چه نیاز بود به نوشتن؟ویا گفتن اصلا تو مگر کمبود داشتی که خواستی قسمت کنی قلبت را؟ با

خودت حرف می زدی. خودت که بودی! خودت که می شنیدی! خودت که خودت را می شناختی!

این روزها برای خیلی ها اعتراف می کنم. برای خیلی ها سند می آورم انگار! نه آنکه فکر کنی می خواهم

بگویم که من هم هستم! نه! اتفاقاً من با نوشتن به نیستی می رسم. چون توی نوشته هایم بیشتر می رسم به آن

نقطه که هیچ وجه مشترکی با زندگی عادی و تکراری روزهای همیشه ام ندارد. یک تناقض بزرگ!

فقط یک تلاش کوچک که حالا شده است یک دلخوشی برایم. از میانش نقب می زنم به آدم هایی که دوستشان

دارم. و این روزها علاوه بر آنهایی که کنارم می نشینند و راه می روند، آنها هم هستند ، اما دیده نمی شوند.

اگر لازم باشد هر بار این را اعتراف می کنم. توی هر پست. اصلا اگر بخواهی نام كد خدا را عوض می کنم.

می گذارم: خیالباف! می گذارم: اسیر توهم! می گذارم: هذیان! اما تو را به هر آنچه تقدسش را می پذیری،

توی هیچ نوشته ی دیگری دنبال اشخاص نباش. آب از سر من که گذشت. من که تسلیم شدم. اما آن یکی شاید

قلبش به استحکام من نباشد. شاید یک باره از وسط ترک بخورد و بشکند. بند زدن قلب شکسته کار هر کسی

نیست.

شاید خیلی ها باشند که با واقعیت هستند و با حقیقت نفس می کشند. اما من دوست ندارم میان این آدم های واقعی

بنویسم. دوست دارم پل بزنم به جایی که دوست دارم. این سهم من از یک صفحه ی معمولی است. سهم من از

خواهشی که از تو دارم.

هیچ اتفاق خاصی توی زندگی من رخ نداده است. من عادی ترین شکل موجود را توی نقش زندگی ام ایفا

می کنم.

تمام شد. این بود اعتراف من.

|+| نوشته شده توسط وروجک در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 11:18 |
آرزوهای شما

سلام دوستان خوبم.

میخوام یه کار جدید داشته باشم:خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ازتموم دوستان خوبم که به وب من سر میزنن و منو با نظرهای قشنگشون یاری میکنن خواهشی

دارم٬ دلم میخواد وبمو با آرزوهای قشنگ شماها اراسته کنم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

 ازتون میخوام که بهترین یا مهمترین یا قشنگ ترین آرزوی زندگیتون رو برای من بنویسید تا منم

بهترین آرزوهای شما هارو توی وبم بزارمشون.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

 هر چند شما ها بهترین هستید .

 

همیشه برای آرزوهاتون ارزش قائل بشید هرچند که کوچیک باشن.

 

پس به زبون بیارید نزارید برای همیشه توی دلتون باشن .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

مثل همیشه منتظرتون هستم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

|+| نوشته شده توسط وروجک در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 21:34 |
عشق همیشگی من تویی

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

عشق معشوق را رهاتر و رهاتر خواهد كرد.

 عشق بال می بخشد و آسمان پهناور را به روی معشوق می گشاید.

 عشق نمی تواند زندان بسازد.

 اما این خاصیت عشق،‌ زمانی متجلی می شود٬

 كه دوست داشتن، توام با آگاهی باشد.

 تصاحب ...

همه سعی می كنند فرد محبوب خود را به تصاحب درآورند،

 اما این دیگر عشق نیست.

 در حقیقت، وقتی شخصی را به تصاحب در می آورید،

‌ نفرت می ورزید، ‌نابود می كنید، ‌می كشید و یك قاتل می شوید.

 عشق باید رهایی ببخشد.

عشق بال می بخشد و آسمان پهناور را به روی معشوق می گشاید.

عشق نمی تواند زندان بسازد،‌

اما این خاصیت عشق،‌زمانی متجلی می شود٬

 كه دوست داشتن،‌ همراه با آگاهی باشد.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

|+| نوشته شده توسط وروجک در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 12:25 |
عشق همیشگی من تویی

                             

 

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودن هایت می شد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو می رساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود

 می دانم که نمی دانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بی صدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم.

 

پاییز با تو از راه رسید ...

و پرنده های غریب آرزوهایمان چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت

چه غریب در پشت پنجره های غربت صدایمان را به آسمان فرستادیم

تا از فرشته ها ارمغان پاییز را بگیریم ...

و چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آورد...

تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی ...

و فقط در یاد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندی....

تو را دوست میدارم و تنها تو را چرا که هنوز به یاد تلاقی نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت

می توانم زندگی کنم.

من عاشق بوی دستان گرمت هستم که در هر فضایی بوی بهار را میدهد و عاشق آن نگاه

خسته ات که بوی نیاز گمشده را میدهد.

دوستم بدار تنها برای یک لحظه و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را

با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هایت چه غریبانه می لرزد از ترس جدايی بود ....

    

|+| نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 16:13 |
عشق همیشگی من تویی

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

و باز هم یک روز بارانی و خاطره ای دیگر .

 تمام روزهای زندگی ام پر شده از خاطرات روزهای بارانی.

 قطره های باران که به زمین می رسند ٬

گویی سیلی محکمی به قلب من نواخته می شود

 و من زیر باران این همه غم می شکنم .

 امروز هم باران ترانه دیگری آغاز کرده،

 تا با آن قلب شکسته مرا بیش از این بشکند .

 اما گویی امروز این ترانه رنگ و بوی دیگری دارد.

 نمی دانم اما شاید این بار آسمان دلش به حالم سوخته و می گرید.

 مثل اینکه او هم فهمیده است که من چه می کشم

آخر او شاهد تمام خاطراتم در روزهای بارانی بوده است.

نمی دانم چرا این بار دلم به حال خودم سوخته است

 و چشمانم بارانی گشته اند.

آسمان با قطره های آب می بارد و دل من با قطرات اشکم .

 همیشه از خودم می پرسم اگر آسمان ببارد زمین سیراب می شود

اما چرا چشمان من هرچقدر می بارند دلم سیراب نمی شود

و دست از گریه کردن بر نمی دارد.

 شاید دل آسمان پاک تر از دل من است.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

|+| نوشته شده توسط وروجک در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 11:51 |
عشق همیشگی من تویی

خدایا وصیت منو گوش بده ناممو بخون شاید دیگه من نباشم .

مواظب عشقم بمون می سپرمش بهت می رم تموم تار و پودمو.

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو.

 خدا یه وقت کسی نیاد به دست بیار قلب سادشو .

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو٬

 بهش بگه دوسش داره٬

 خدا سپردمش بهت مواظب عشق من بمون.

خدا شاید این عشقی که من میگم نشناسی.

 نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم.

 راستی یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه٬

خودم مهم نیست اما اون نزاری تنها بمونه.

بمیرم واسه خودش گریه چقدر بهش میاد

 وقتی که حرسش میگیره خیلی از من بدش میاد

اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم می گیره ٬

همین دیونه بازیهاش از اول چشممو گرفت.

 

 

اگر میدونستی که چقدر دوستت دارم واسه اومدنت باران را بهونه

نمی کردی،رنگین کمون من.

از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو؟ گفتم زندگیمو.

گریه کرد و رفت اما نمی دونست که خودش تموم زندگیمه.

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم پشته ابرها زار زار گریه میکنم پس

یادت باشه هروقت باران را دیدی بدونی دلم برات تنگ شده.

همه به من میگن برای رسیدن به عشقت باید از همه دنیا بگذری تو که

همه دنیای منی چطور ازت بگذرم.

مهم نیست که دریا باشی یا قطره مهم این است که این قدر زلال باشی

که آسمون درتو منعکس شود .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط وروجک در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 17:28 |
عشق همیشگی من تویی

 

رویای من و تو



با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم


                               تک و تنها بودم اما تو را تنها نمی ذاشتم

 

 چه سفر ها با تو کردم


                     چه سفر ها تو را بردم


                                   دم مرگ رسیدم اما


                                               به هوای تو نمُردم

 

 دارم از تو مینویسم


            که نگی دوست ندارم


                        از تو که با یه نگاهت


                                     زیر و رو شد روزگارم

 

 

به یادت هست...



به یادت هست می گفتی اگرترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم...؟

به یادت هستی می گفتی که امروز من بی تو فراموشم...؟

 

به یادت هست می گفتی که هر لحظه تنها صدایت هست در گوشم...؟

 

کنون آن روزها رفته...

 

تو هم رفتی ومن اینک شدم تنها...

 

اسیر دردها...

                

                  غم ها...

                           

                               تمام لحظه ها...

                                                 

                                                   روزها...

                                                      

                                                               شب ها...

 

شکسته درگلو بغضم...

 

یه یادت اشک می ریزم...

 

چرا کردی فراموشم...؟

 

مگر از یاد بردی آن همه میثاق دیرین را...؟

 

مگر از یاد بردی آن همه پیمان دیرین را...؟

 
به یادت هست...؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط وروجک در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 18:47 |
عشق همیشگی من تویی

 

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد .

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد .

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد .

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد ...


 


 

عشق یعنی قطره قطره آب شدن... در وفور اشک یار گریان شدن.

عشق یعنی بر دلی چیره شدن... دست از جان شستن و مجنون شدن .

عشق یعنی در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصیدن و پرپر شدن.

عشق یعنی در عمیق قلب یار ساکن شدن... بر دامان وی افتادن و بی جان شدن.

عشق یعنی در پی باد رفتن و راهی شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پیدا شدن.

|+| نوشته شده توسط وروجک در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 16:12 |
عشق همیشگی من تویی

من محکوم شدم به تنهايي...

کوله بارم را به دستم دادي و مرا از جزيره قلبت تبعيد کردي به

دوردست ها...

آنقدر دور که هواي برگشتن به سرم نزند...

تو براي مجازات کسي که نمي دانست مرتکب کدامين گناه بود

که مجازاتي اين چنين سنگين برايش رقم زد نيازي نبود وامدار

اين همه فاصله شوي...

شايداين من بودم که نمي دانستم درآستان قصر پادشاهي

قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهي بزرگ...

نترس...سرزنشت نمي کنم...ناي برگشتن را هم ندارم ...

همان يک ذره نيرو و تواني را هم که داشتم خرج دلتنگي هايم

کردم...

درست است ناعادلانه مجازاتم کردي... و در کمال بي انصافي و

نهايت دلبستگي مرا از خود راندي...

اما آيا مي دانستي هنوز هم تويي آن پادشاه کلبه حقيرانه

 

قلبم؟؟؟؟

                                                               گوش کن !

 می شنوی صدای بغضم راکه با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید!

باید گریست برای شاخه های شکسته !

باید فریاد زد به حال شقایق پرپر شده!

باید اشک ریخت !با دیدن پروانه سوخته!

باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان!

پنجره ها خالی است!هوا تنهاست!خورشید گریان است!

محبت کجاست؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط وروجک در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 15:24 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

JavaScript Codes
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت